غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
384
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
شر او را از سر من دفع فرمايد مهم من استقامت مىيابد و الا به زودى عرضهء هلاك خواهم شد سلطان فرمود كه چون ما به نيت جهاد از غزنين بيرون آمدهايم مهم او را نيز فيصل دهيم آنگاه لشكر بولايت آن دابشليم كشيده و او را اسير كرده بدابشليم مرتاض سپرد و او معروض داشت كه در كيش ما قتل ملوك جايز نيست بلكه دستور چنانست كه هرگاه پادشاهى بسر ديگرى قدرت يابد در تحت تخت خود خانهء تنك و تاريك ساخته و خصم را در آن محبس انداخته سوراخى بازگذارد و هرروز خوانى طعام بدانجا فرستد تا وقتى كه زمان حيات يكى از آن دو حاكم غالب يا مغلوب باتمام رسد و چون مرا حالا استطاعت نيست كه دشمن خود را بدين طريقه نگاه دارم توقع مينمايم كه ملازمان سلطان او بدار الملك غزنين برند و هرگاه مرا مكنتى پيدا شود بازفرستند و يمين الدوله اين ملتمس را نيز مبذول داشته رايت مراجعت بجانب غزنين برافراشت و دابشليم مرتاض در حكومت سومنات استقلال يافته بعد از چند سال رسولان نزد سلطان فرستاد و خصم خود را طلب نمود و سلطان نخست در فرستادن آن جوان متردد گشت و آخر الامر بنابر اغواء بعضى از امراء آن دابشليم را تسليم فرستادگان دابشليم مرتاض نمود و چون ايشان او را بحدود سومنات رسانيدند دابشليم مرتاض فرمود كه زندان معهود را ترتيب كردند و بنابر قاعدهء كه در ميان ايشان متعارف بود خود باستقبال آن جوان از شهر بيرون آمد تا طشت و آفتابهء خاصه را بر سرش نهاده او را در ركاب خويش بدواند و به آن زندان رساند و در اثناء راه به شكار اشتغال نموده آن مقدار بهر جانب تاخت كه حرارت هوا برو استيلا يافت بعد از آن در سايهء درختى باستراحت مشغول شده رومالى سرخ بر رو پوشيد درين حال بتقدير ايزد متعال طايرى سخت چنگال آن رومال را گوشت خيال كرده از هوا درآمد و چنگ در رومال زده اثر ناخن او به چشم دابشليم مرتاض رسيد بمثابهء كه كور شد و چون اعيان هندوستان معيوبان را اطاعت نمىنمايند شورشى در ميان لشكريان افتاد درين اثناء آن دابشليم دررسيد و همه بر سلطنتش اتفاق كرده همان طشت و ابريق را بر سر دابشليم مرتاض نهادند و او را تا زندان معهود دوانيدند و دابشليم مرتاض آنچه دربارهء آن جوان انديشيده بود خود گرفتار گرديد و مضمون كلمه ( من حفر بئر الاخيه وقع فيه ) بظهور انجاميد ( تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ) بثبوت پيوسته كه سلطان محمود در سنهء عشرين و اربعمائه خيال فتح عراق عجم كرده علم توجه بدانجانب مرتفع گردانيد و چون بحدود مازندران رسيد منوچهر بن قابوس بن وشمگير به خدمت شتافته پيشكشهاى مناسب كشيد در آن اثناء حاكم عراق مجد الدولة بن فخر الدوله رسولى نزد يمين الدوله فرستاده از امراء خود شكايت نمود و سلطان سپاهى به طرف رى روان كرده مجد الدله بلشكر غزنين پيوست و امير آن جنود مجد الدوله را گرفته سلطان محمود بنفس نفيس برى رفت و مجد الدوله را بمجلس خود طلبيده پرسيد كه شاهنامه خوانده و تاريخ